خانه داستان‌ها درباره ما
← بازگشت
پیرمردی که اسم کوچکش را یاد گرفتم روایت منتخب
یادگیری

پیرمردی که اسم کوچکش را یاد گرفتم

م
مریم کاظمیپرستار ICU · ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
⏱ 1 دقیقه

بیمار آلزایمری که هر روز اسمم را فراموش می‌کرد. من هر بار خودم را معرفی می‌کردم. یک روز صدایش زدم و او با لبخند گفت: فلانی! از کجا مرا می‌شناسی؟ خندیدم. یاد گرفتم که گاهی باید از اول شروع کنی. بارها و بارها. و این کار خودش یک نوع ایثار است.